در سخن مخفی شدم چون رنگ و بو در برگ گل
هرکـــــه خـــــواهد دید، گو اندر سخن بیند مرا
سخن نخست.
این سخن را بگذارید تا با سوگند آرمانی و فرو افتاده « نون والقلم و ما یسطرون » آغاز کنیم و پاس داریم قلم را و دوست بداریم آنچه می نویسد؛ به ستایش بنشینیم خداوندان قلم را ،هرآنگاه که در سایه ی شمشیر، برای خون و شمشیر نمی نویسند.
بگذارید این سخن را بنام آزادی سخن و قلم آغاز کنیم.
و بگذارید تا نگذاریم چنانکه بود و دیدیم و هست و می بینیم، قلم های مطلق و مقدس با حقیقت های کامله در دست بتوانند و بنویسند: بشکنید قلم های دست را و قلم های پا را ,هرآنگاه که برای ما و همراه ما نمی نویسند و نمی روند.
و بگذاریم که قلم ها و هرآنچه می نویسند ،از پیچ و خم عرُوج و خروج مقدس حاکمان دنیا و عالمان مافیها برای این انسان که تمام خواستش مثقالی آزادی، اندکی کرامت و کف نانی بیش نیست، انسانی و زمینی شود تا ابزار رهایی و آزادی انسان گردد.
سخن دوم.
این قلم و سخن جوانانه است و روی سُخن اش نیز بیشتر با جوانان است، بویژه بانوان و آقایان خراسان زمین و نیک آگاه هست که خرد را پیشینه ایست و سُنتی و امروز آنرا دیروزی، نیازمند پیوندی ژرف و ناگسستنی و فردای خردگرایی را امروزی می باید در خور اقتدا و پُرمایه تا پاس دارد آنچه را که میراث برای آن فردای شکوهمند خواهد بود.
و نیک آگاه هست بر رسالت پاسداری خویش از بزرگی و بزرگان، از دانش و دانشیان، از مبارزه و مبارزان، از شعر و شاعران، از سخن و سخنوران و.….. از آنچه دیروزی بوده است تا آنچه امروزی است ، تا آن فردای پیروز را بنیادی باشد و مایه ای گش بیخ . بنا بر آنچه گفتیم و باور داریم گرامی می داریم تمام شخصیت ها و بزرگان عرصه قلم و سخن را که تلاشگران میدان رهایی و تجلی کرامت انسان هستند، نیازمند می دانیم خویشتن را به قلم و سخن شان، باشد که خوشه چین اندیشه شان و رهرو پیشینه شان باشیم.
و با این ویژه گی، اگراین قلم, برخی زیارت نشینان مقدس نمای خود شیفته ی پیچیده در تعارفات دروغین شاعر، نویسنده، استاد و ….. خزیده در گوشه های پوپنک زده ی بی شهامتی و بی عملی را دور زده و از کنار شان گذشته است ، را به حساب همین جهان بینی جوان بینانه اش بگذارید. و اگر احیانن تنی چند از این محراب و یا مهرابه نشینان بارگاه های سخن های مفت مقدس، پا به جهان خاکی و بی مدعای انسان آسیب دیده ی زمین و زمان ما بگذارند، این قلم و سخن ارج شان می گذارد و گرامی شان می دارد.
سخن سوم.
ما شیشه ی ناموس عالم در بغل داریم ؛ بنابر این به همه چیز و همه کس کار داریم . دست دوستی و همراهی دراز میکنیم بسوی همه ی آزادگان، خردگرایان، انسان گرایان و زنان و مردان قلم و سخن که برای زیباتر و انسانی تر و عادلانه تر کردن انسان
و گیتی به میدان آمده اند و می آیند.
آرام نخواهیم گذاشت دست و قلم و حاکمیت و ایدیولوژی و ایمانی را که انسان و آزادیش را، کرامت و حقوقش را، خانه و زمینش را به زهر جهل و ستم بیالاید.
با دست های ناتوان و پا های لرزان، هم سیاسی هستیم و هم فرهنگی، مدعیان منبرداری و مسند نشینی نیستیم ؛ جمع کوچکی هستیم بنام « یاران خراسانی » . شما را که ما را بپذیرید، به یاری فرا می خوانیم.
سخن در پرده می گویم، چوگل از غنچه بیرون آ
که بیش از پنج روزی نیست حـکم میر نوروزی
سخن چهارم:
ما برتری را در به اندیشی و به کُنشی می دانیم و آن نیز موجب حق برتر نمی شود. قرآن نیز فرمود: « ان اکرمکم عندالله اتقکم » یعنی: هرآئینه که بهترین شما نزد خدا پرهیزگار ترین شماست.
و پرهیزگاران راست که حق را که گوهر و تجسم عینی عدالت است , به زهر تبعیض نیالایند. معنی حقوقی حق، تمکین در برابر خواسته های گوهرین معنوی، اخلاقی و مادی انسان است و آن نیز برآمده از مفهوم فلسفی و زیباشناختی حقیقت است و حقیقت نیز درک گریزان و متغیر واقعیت های هستی است، بدانگونه که هست نه الزامن بدانگونه که ما می خواهیم باشد.
سخن پنجم:
مـن این حـروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
چنان است، که چون گاه فرود و اُفت بخت تاریخی ملت ها فرا رسد، نه تنها کاخ های شاهان و کوخ های مردمان فرو میریزند، که کاخ های بس ارزنده تر و شکوهمند تر، چون کاخ سخن، کاخ معرفت و حکمت، کاخ تمدن، کاخ اخلاق و ….. نیز می شکند.
و چنین است که هر سخن چه در هئیت کلام یا کتاب آئینه ای می شود، پیشروی دو کس.
نخست: آنکه می گوید و یا می نویسد و دوم: آنکه می خواند و یا می شنود. و چنین شد در مورد پیام آوران.
ما در« پیام آوران » خود را دیدیم و شما را، خود را با همه ی کاستی ها و دست و پا شکستگی ها، و دیدیم که آن دست و پای شکسته را نیز
در غبار هیجانی ی تولد این نوزاد « پیام آوران » گُم کردیم. این نوزاد چون همه ی فرزندان دوران فرود بخت تاریخی ما، از زهدان هایی که هنوز نمی زایند و یا اگر می زایند, این هست که پیش روی شما است و در دستان شما، پا در این کوتوله بازار قدها و فرهنگ ها گذاشته است.
سخن ششم:
این سخن مدعی پخش معرفت های قالب یافته نیست و اگر راستش را بخواهید چیزی هم از این دست، در دست و جیب ندارد؛ آرزوی تمرین معرفت داریم، با شما؛ آری با شمایی که ما را می پذیرید و شمایی که ما را دوست نمیدارید.
در این روزگاران آهن و پشم و کلوخ و آفتابه، که تا چشم کار می کند، تمام پُل ها و خطوط باز گشت و یا باز آفرینی ی راه های ابریشم و اندیشه های ابریشمین را بر ما بسته اند و بر خویش بسته ایم، سفر به روز گاران قدیم زایش و رویش خرد و خرد پذیری، انسان های بزرگ و انسان مداری نه تنها خالی از شادی نیست ,که آفرینش امید در دلها می کند که چشم ما را بر چون وچرای آن بزرگی ها و تمدن سازی ها و انگیزه و چه بود
این فرود ها و فرو افتادن ها می گشاید.
نگاه این سخن به گذشته ،نه راهبردن به آن خیالات باطل تبارگرا یانه برای کشف استخوان های طلایی قومی است و نه باز آفرینی محراب های مقدس ادیان و باور های باستانی. بلکه برون آمدن از بُحران خودنشناسی در مسیر پُر فراز و فرود راهی که در گذشت هزاران سال آمده ایم. ما اگر ندانیم که کی بوده ایم، چه بوده ایم، از کجا آمده ایم و چگونه آمده ایم و این ها را بدانگونه که واقعن بوده ندانیم، هرگز راه به آینده تابناک و درخشان تمدنی جدید نخواهیم بُرد. ما را باز در نیمه راه، یکه یکه و یا صدتا صدتا خواهند کرد و خواهند بُرد و خواهند خورد. چراغ های پشت سر مان را روشن کنیم تا پیش رو را بهتر ببینیم.
سخن هفتم:
نیاز فلسفی اندیشی:
بیان حقیقت جهان هستی؛ دریافت ظابطه های پیچ در پیچ و گریزان حاکم بر ما و جهان؛ تمکین ما بر آرایه های پنهانی که با اشعار بر آنها خویشتن را در میانراه یک پیدایش بی ابتدا و یک تداوم بی انتها بیشتر در می یابیم و کمتر پا از میدان و قاعده ی بازی حیات بیرون می گذاریم.
روزگاری جناب افلاتون از قول استاد بی مانند خود حضرت سقراط در کتاب «جمهوریت» سفارش کرده بودند که: در جمهوریت یا شهر آرمانی شان فقط فلاسفه حق حکومت کردن دارند. به به ! چه مایه ی در این سفارش فلسفی آرزوی فلسفی کردن جهان نهفته است.
پروانه دهید کمی جسارت کنیم و تعریفی بدست دهیم: اگر حاکمیت فلسفه را به معنای جاری بودن احکام و قوانین قائم در کلیت هستی بر خویشتن فرض کنیم، و علم را جاری شدن احکام و قوانینی بدانیم که داده ها و فرآیند آفرینیش ذهنی و فکری ما در دسترس ما قرار داده است، تا به کمک آنها به امر سلطه ی بر خویش و جهان هستی تحقق بخشیم؛ بدینگونه به دو سامانه ی جدا از هم بر می خوریم که هر دو در ذهن و اندیشه ی ما تحقق می یابند.
یکی : آن که هست و کشف اش می کنیم ـ امر فلسفی ـ
دو : آن که نیست و او را می آفرینیم ـ امر علمی ـ
ما با علم بنا بر تعریف هابرماس، فیلسوف منتقد مدرنیسم ـ و پسا مدرن ـ با سه دستگاه ابزار علمی آراسته ایم.
نخست: علوم تجربی که در فزیک ریشه دارند و نظری، تحلیلی، استقرایی و قیاسی هستند و در نهایت منافع تکنیکی ما را برای امر کشف و سلطه بر طبعیت تأمین می کنند.
دو: علوم انسانی ـ تاریخی، که تأویلی هستند و ریشه در زبان شناسی دارند. ما با کمک این علوم به سوی ترجمه و تأویل مفاهیم می رویم و جهان سنت ها و فرهنگ ها را به فهم امروزی و معاصر منتقل می کنیم و در عرصه ی داد و ستد و مناسبات انسانی، وارد گفتمان های معرفتی و ارزشی می شویم.
سه: علوم سامان مند و انتقادی: که ریشه در جامعه شناسی دارند و دانش های اقتصاد و سیاست داده های فکری مربوطه هستند که ما را به سوی سستیم های سامان پذیر اجتماعی برای نظم و اداره ی جوامع رهنمون می شوند.
حال اگر امر فلسفی را با دید تقلیل گرایانه به ( آنچه باید باشد ) و امر علمی را نیز با همین دید به ( آنچه ما می خواهیم باشد ) تعریف کنیم، مواجه با دو نظام مدیریت جهان هستی می شویم که اگر با هم نخوانند و با هم نرانند و این دو مدیریت به مدیریتی هم آهنگ تبدیل نشوند و اگر علم با همه شاخه های طبیعی و انسانی و سامانمند خود به زیر مجموعه ی نظام متعالی و متعادل فلسفی تبدیل نشود، جهان ما به همین زودی عرصه ی آتشبازی بی مانندی میان اهورا مزدای فلسفی و اهریمن علمی خواهد شد.
اهورایی که توان خود را از نفس و توان پایان ناپذیر پیدایش و خلقت می گیرد و اهریمن علمی با شاخک های فزیک (اتم) اقتصاد و سیاست ( بانک ها، ارتش ها و شکم ها ) و دانش تأویلی ( تکنوکراسی پُشت کرده بر فضیلت و اخلاق ) و این سناریو، بدست همین بچه آدم های قابیل شده در مسلخی برای طبعیت، بی مقدار و کوچک و برای ما انسان ها فاجعه بار، بروی صحنه ی جهان به بازی در می آید.
دو اثر فراموش نشدنی از دو اندیشمند فلسفی قرن نوزرهم آلمان یکی بنام « فلسفه فقر » و دیگری بنام « فقر فلسفی » بدون توجه به محتوای این کتب ها ما را متوجه دو عنوان و ظیفه ی انسانی می کنند.
نخست این که: فلسفه و چون و چرای فقر را دریابیم و همه با هم ـ فقر ـ این منحوس ترین واژه و مصیبت شرم آور بشری را با عادلانه، سکولار و دموکراتیک تر کردن جهان از میان بر داریم و این آرزو را با علم می توان برآورده کرد .
دو این که: به سراغ آن بهشت گم شده ی فهم و فراست فلسفی برویم و چون و چرای جهان و هستی خود را بجوئیم.
فلسفی شدن به معنای گم شدن در بیابان های دریافتی ایدیولوژی ها ومعرفت های قالب بندی شده نیست. اخلاق و زیبایی شناسی از بطن فکر فلسفی بیرون می آیند. فلسفه نه دین است و نه ایدیولوژی، هم در دین پیدایش می کنیم و هم در ایدیولوژی.
فلسفه جولان بیکران نقد پذیر تفکر انسانی است برای رسیدن به حقیقت ها و زیبایی که تا به آن ها می رسیم متغیر می شوند. از این روست که گویند حقیقت دست نیافتنی است. این سخن را به هزار خواهیم رساند.
سخن هشتم.
عرصه ی سخن،بس تنگ است!
عرصه ی معنی فر ا خ است!
از سخن، پیش تر آ !
تا فراخی بینی و ، عرصه بینی
در شمارهگان سوم پیام آوران به «نیاز فلسفی اندیشی» پرداختیم و اینکه با تمکین بر آرایه ها و پیرایه های جهان هستی و اِشعار بر آن ها، ره به سوی حقیقت می بریم، نه اینکه بدان دست یابیم و این که با نگاه و پرداخت فلسفی بر جهان و انسان، آراسته به اخلاق و زیبایی شناسی می شویم و……
دوستانی بر ما خرده گرفتند ،که سخن در این باب در کلافه گفته شده و کلی و کوتاه که چنین نیز هست. درود برشما، درست فرموده اید.
ما بر آن بودیم تا در سخن ها بر مباحثی اشاره کنیم بدان و جه کُلی و کوتاه و قصد ما نیز ایجاد انگیزه ی پژوهش بوده است. بنا بر خواست شما عزیزان بدون اینکه وارد توضیح کتاب وار اندیشه ها و مباحث فلسفی بشویم، به این پرسش شما که از کدام مکتب و دوران فلسفی سخن می گوییم؛ اندکی در سخن هشتم می پردازیم.
فکر فلسفی، که نگاه پژوهشگر انسان را پیرامون چون و چرای هستی و یا به تعبیری دیگر (خلقت) به پرواز در آورده است، گاه حقیقت را در آسمان جُسته است، گاه در زمین و زمانی زمین و آسمان را در واحدی بهم مربوط به پژوهش گرفته و در این میان روند فکری «نفی هستی و یا، ما نمی دانیم که چیزی هست،(نهیلیسم) نیز حرف خود را گفته است، اما نه بدون استدلال عقلی».
روند اندیشه های فلسفی در اروپا از همان آغاز پیش از سه هزار سال پژوهشگری مکتوب هستی شناسی در یونان تا به امروز از بخت تداوم مستمر بر خوردار بوده است؛ هر چند، گاه جلوه های از فلسفی اندیشی تعطیل شده اند، و این زمانیست که فلسفه تابع و زیر مجموعه ی دین رسمی می شود - (دوران سکولاستیک ها، از ارستو تا سده های میانه در اروپا).
فلسفی اندیشی آزاد در تلاش پژوهشی خود به هستی گاه خدا باور بوده است و گاه نا باور به خدا و چنان که گفتیم، گاه خود و خدا و عینیت هستی را انکار کرده است.
دین باوری مسیحی در زیر آن نگاه خدا باوری فلسفی جا خوش کرده است و امر فلسفی را که حکِم و حکمت بوده تبدیل به احکام نمود و درب اندیشه ورزی آزاد فلسفی را که برای شناخت و پژوهش در حوزه ی فاعل، فعلیت و موضوع تابو و مانع اخلاقی نمی شناخت بگونه ای ـ نسبی و گذراـ بست و در حالیکه فیلسوفان در نیمه راه تلاش کشف رموز گیتی جان می فشاندند و از حیرتی به حیرتی دیگر گاه با ابزار عقل و گاه عشق جا به جا می شدند، این شاهان و کاهنان بودند که یکی پس از دیگری از دست یافتن به حقیقت کامل و مقدس و آراسته به احکام خبر دادند و فلسفه که قرار بود با جدل و اندیشه ها به سوی پیوند دوباره ی متعالی متمدنانه بشری برود، مقهور شمشیر های مقدس در دست دین حکومتی و رسمی شد.
دوره های پایانی سده های میانه ی اروپایی را که می توان دوران شیوع فکر فلسفی از درون و برون کلیسا در جلوه های گوناگون نو افلاتونی، رومانتیسم، پوزیتیو یسم(اثبات گرایی) و غیره دانست، بشاید که راهگشای رنسانس فلسفی بسوی اصالت خرد و انسان تلقی کرد، که شگوفایی جهانشمول خود را در دوره ی بنام (مدرن) یا مدرنیته که برخی آغاز دوران «مدرن» را انقلاب صنعتی انگلستان و جلوه های عینی آن را در راه تحقق اراده و خرد انسان در انقلاب کبیر فرانسه می دانند، باز یافت و دراین میان «پُست مدرن» را داریم که با وجود ادعای برخی پژوهشگران که دوران سر بر آوردن آن را از دهه بیست سده ی بیست میلادی می دانند، در واقع ریشه وسنت خود را از نهیلیسم کُهن فلسفه باستان و نه گفتن های فریدریک نیچه اواخر سده ی نوزدهم، بر توان انسان و خردش به عاریه گرفته و انسان را با توان و خردش و اموری چون قدرت و سلطه و زبان و نظام و دانش و تکنولوژی، به سخره و چالش کشیده است.
در سرزمین های ما، فکر فلسفی مکتوب با آن ویژگی های آسمانی و زمینی اش در هزاران سال پیش، از زردتشت آغازیده و عناصر پیشین خود را پس از آمدن دین اسلام، در اندیشه های برخی از اندیشمندان اسلامی باز تابانیده و بدانگونه عناصر فلسفی افلاتونی در اندیشه های فلسفی برخی از بزرگان اسلام بدرستی نمایان است.
با این نگاه باز هم اجمالی و کلی و کوتاه در نیاز «به فلسفی اندیشی» انسان می توان به چند گزاره تکیه کرد:
۱ـ اندیشه ی فلسفی تنها چراغ روشنگر شاهراه هستی برای شناخت انسان از خود و جهان است.
۲ـ اندیشه ی، فلسفی نه احکام هست و نه مقدس.
۳ـ ما، در جهان هرگز جنگ و کشتار فلسفی نداشته ایم.
۴ـ اندیشه های فلسفی، نفس و درونمایه ی ایجاد و شگوفایی همه تمدن های بشری بوده اند.
۵ـ اندیشه های فلسفی، جهان ما را زیبا تر و اخلاقی تر می کنند.
با این امید که نقد و رأی شما را بر انگیخته باشیم ،سخن هشتم را به هزار خواهیم رساند.
تا درودی دیگر بدرود.
سخن نهم.
در این فراز سخن به گوهری اشاره می کنیم که همزاد انسان است و در مسیر رهپویی اش تا سر انجام منزل هستی در اوست و با اوست:
آزادی؛
چون و چرای عنصر آزادی، ریشه در مباحث فلسفی دارد، رعایت و تمکین بر آن امریست اخلاقی، تحقق و حضور جلوه های آن زیبایی شناسانه و نیاز به آزادی امریست انسانی ـ اجتماعی و پی آمد آن عدالت است و سعادت و عشق.
آزادی منشأ ظهور کرامت، تعالی روح و شرافت، تکامل خرد، تلالو وجدان، و تحقق عدالت و عشق انسان است.
احترام به آزادی، نگاه به اصل صلاحیت انسان برای تحقق فردیت تعالی و تکامل پذیرش است و صلب آزادی بر پایه ی ناتوانی و نادانی و ناصالح بودن آدم بنا یافته است.
آزادی،
گوهری به شکوه تمام هستی انسان، فرایندی است فراتر از رهایی.
اگر رهایی را، فروریزی زنجیر ها و زندان های واقع در جهان عینی فرض کنیم، آزادی پرواز بی قید و شرط و رها از زمان و مکان است که در عرصه و جولانگاه اندیشه و تفکر انسان صورت می گیرد.
انسان، می تواند رها باشد ولی آزاد نباشد، کما این که، آنکه زندان اندشه را در هم شکسته و پای خرد را از گِل تحکمات موانع در راه پژوهش و نقد بیرون کشیده است، به تمامیت آزادی متعالی و متکامل خود امکان تحقق داده است. نه اندیشه را می توان به بند کشید و نه آزادی اسارت پذیر است؛ این دو بال سعادت انسانی که دو گوهر بنیادین سرشت هستی بی پاسخ انسان هستند، تمام بار انسانیت انسان را بسوی قله های شایسته معنوی و اخلاقی بدوش می کشند.
این دو گوهر آزادی و اندیشه را چون در کنار هم بنشانیم می شود:
آزادی اندیشه و یا اندیشه ی آزاد.
مولانای بلخی بزرگ فرمود: ای برادر تو همه اندیشه ای ـ مابقی خود استخوان و ریشه ای.
رهایی استخوان و ریشه و آزادی خرد و اندیشه؛ دو چالشی که انسان را در سنگلاخ های پر زخم و درد دره ی پیچاپیچ هستی همواره به رنج و گاه به تباهی کشیده است.
براستی، ما آدم ها چرا میل به زندان سازی و زندانبانی داریم؟ چرا نمی فهمیم که با تحقق رهایی وجودی و آزادی معنوی همه سعادتمند می شویم؟
چرا نمی دانیم که عشق، این چراغ کم فروغ هستی انسانی ما، فقط در پرتو اجابت متقابل رهایی و آزادی، چون خورشیدی فروزان بر دلها و جانهای مان خواهد تابید؟ آیا چون همدیگر را دوست نمی داریم زندان ساز می شویم و یا چون زندان سازی می کنیم، دوستی را و عشق را می کُشیم؟ و چرا درک نمی کنیم که پالوده ترین رسالت ما تمکین به حق انسان آزاد از تحکم ماست.
هیچ زندانی انسان پرور و اخلاق آور نبوده است. توان های پرورش اخلاقی و تعالی معنوی در ذات و سرشت انسان عجین شده اند.
آزادی شکستن همه ی حوزه های تعلق و تحکم است.
خواجه شیراز فرمود:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
و حضرت ابوالمعانی بیدل فرمود:
نیست بنیاد تعــــــــــــلق آنقدر سنگین بنا
این غبار وهم را یک پُشت پا خواهد شکست
«هگل» فیلسوف آلمانی فرمود: «آزادی در آگاهی است» و از این است که گویند: «انسان ها در آزادی به هم می رسند؛ زیرا آزادی ـ ی برآمده از آگاهی تمام صُوّر معنوی، اخلاقی ومتعهد انسان را دریک زیست شگوفا و باهمی نمودار می کند.»
آگاهی شعور متمدنانه انسان است از درک حوزه های حقوقی خود و دیگران.
آگاهی درک شناخت و تعریف خویشتن خویش است و اشعار ممکن بر ضوابط و شعایر حاکم بر جهان هستی.
آگاهی همچنان شامل فهم ما از آزادی به مثابه ی ابزار و هدف نیز می شود؛ ابزار ، زیرا با آزادی به مثابه سیستم و دستگاه قانونمند محدود و معین برای تنظیم امور خود، در حوزه ی خواسته ها و جایگاه معقول و ممکن مان با جهان واقع بیرون از هستی فردی وارد داد و ستد می شویم.
هدف، زیرا حوزه های راهبردی آزادی در یک پروسه تکاملی و مبارزاتی از پله ای به پله ی دیگر دست یافتنی اند.
و این که گفتیم، آزادی و اندیشه زندان پذیر نیستند؛ واقع امر چنین نیست؛ واقعیت این است که بشریت در درازای تاریخ هستی خود بیش از هرچیز دیگری، اندیشه و آزادی را به زنجیر کشیده است.
این اما حقیقت دارد که اندیشه و آزادی زندان پذیر نیستند، چه همواره خود را در مصافی پیروز از بند رهانیده و زندان و زندانبانان بیرونی و درونی انسان را به چالش کشیده اند.
آزادی از سنگلاخ های پُرخون تاریخ عبور کرده است وهزاران منصور حلاج، مولوی، خیام، گویته، حافظ، بیدل، ولتر، لیس و ابامسلم و ملیون ها سر های شریف گمنام رهایی گران را بر دار های تاریخ، ضمانت زرین این راه پیروز «ابر انسان» فردای زیبایی تاریخ نموده است.
«بهای هر چیزی اگر نان است بهای آزادی جان است»
به امید آینده های آزادتر آزادی و اندیشه.
این سخن را به هزار خواهیم رساند.
سخن دهم.
هم میهن ، هم زبان
اکنون برگواره ششم پیام آوران را پیش رو دارید و ما تا این برگواره، ده فراز سخن تقدیم نگاه واندیشه تان کردیم. از هرچه خواستیم ودانستیم ، گفتیم و گفتیم،
که این سخن را به هزار خواهیم رساند. باری در سخنی گفتیم که مدعی مسند نشینی آموزگارانه نیستیم؛ حقیقت را نا یافتنی و خرد را ساربان کاروانِ رهپویی انسان بسوی کمال علمی ـ اخلاقی ـ فلسفی دانستیم. با فروتنی غیر تعارفی گفتیم که، با شما آرزوی تمرین معرفت داریم؛ شمایی که ما را دوست می دارید و شمایی که دوستمان نمی دارید. گفتیم که از معارف قالب یافته ی ایدیولوژی شده که در دستان کاشفان حقایق نهایی به شمشیر ها و تعبیر های مطلق تبدیل شده اند، بی بهره ایم. تا کنون نگاه مان معطوف به نشان دادن ابزار بوده است، نه تعلیم و تقدیس افکار.
اندیشه و آزادی را دو گوهر همزاد و همراه انسان دانستیم که با رویش و پویش و تحقق آن ها به آن روزگاران خجسته ی موعود صلح وصفا و عشق وعدالت و برادری جهانشمول انسانی می رسیم.
اندیشه و آزادی را، دوبال سعادت، دو ابزار کمال انسانی دانستیم که در زندان نیندیشیدن ها و زنجیر پذیری های من و تو گرفتار اند.
اندیشه برای نه گفتن، چرا گفتن و انگیزه و علل پرسیدن است. مردم و سرزمین ما از سده ها بدین سو در زندانی به گستردگی شبی نا پیدا سحر دست و پا می زنند. همه مصیبت های گیتی ما را فرا گرفته اند. جنگ های بی پایان بی معنی بی افتخار، فقر بی درمان ملیون ها انسان هموطن، بیماری های روانی و اخلاق تباه کن، غرور های دیوانه وار قومی، زبانی، مذهبی، دولتی تا مغز استخوان دزد و فاسد و مردمانی فساد پذیر و فساد پسند. بازار گرم خرافه، جادو و جنبل و دین فروشان دنیا دوست، آلودگی سرسام آور جوانان بی آینده به مواد مخدر و هزاران مصیبت دیگر؛ اگر بدبختی را می خریدند، ما می توانستیم به تمام جهان با کیفیت های قدیم و جدید تا هزاران سال فاجعه صادر کنیم و هرگز کم نیاوریم. و اگر از ما بخواهند که دانش به جهان صادر کنیم، شما خود می دانید که این کفگیر سده هاست به ته دیگ خورده است.
تمام سرنوشت تاریخی ما، در پس همین چند سد و چند هزار جلد کتابی که ملت های به سروری رسیده جهان می خوانند و ما نمی خوانیم گیر کرده است. ما که همه ی جهاد ها را کرده ایم، چرا به یک جهاد کتاب خوانی بزرگ در میان خانواده ها، انجمن ها، کتابخانه ها، تن در نمی دهیم؟
چقدر این آیه قرآن : " اِن الله لا یُغیرُ ما بِقومٌ حتی یُغیرُ و ما بانفُسِهِم" یعنی : (خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغیر نمی دهد، مگر آنکه آن ها خود را تغیر دهند) حجت را بر ما تمام می کند و تغیر سرنوشت ملی ما را که کنون چنین آگنده از فلاکت ومصیبت است موکول به امر تغیر انفاس آدم ها می کند؛ انفاسی که از دانش گریزانند و از اخلاق بیزارند. دستگاه آفرینش ما را به هزاران ابزار آراسته است و چون نیکو بنگریم، همه ی این ابزار و سامانه ها برای تعالی معنوی و اخلاقی ماست، همه ی فضایل دیگر؛ شجاعت، همت، شرافت، راستگویی، دستگیری و هزاران ویژگی نیکوی انسانی برآمده از این دو گوهر بی همتای علم و اخلاق اند. هرچند اخلاق، خود در پرتو دانش معنی پیدا می کند، علم بی اخلاق نیز می تواند خطرناک و فاجعه بار باشد.
از پیر و استاد خرد و اخلاق فردوسی توسی استناد کنیم که فرمود:
خرد بهتر از هرچه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راه داد
خرد رهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای
ازو شادمانی و زویت غمیست
وزویت فزونی و زویت کمیست
کسی کو خرد را ندارد ز پیش
دلش گردد از کرده ی خویش ریش
خرد چشم جان است چون بنگری
توبی چشم شادان جهان نسپری
درود بر فروهر فردوسی و شما نیکان اندیشه گرا.
سخن یازدهم.
هویت ملی (شناسه ی ملی)
جایگاه دیروز، امروز و فردای ما در بستر تاریخ:
از کجا آمده ایم، چه و چگونه بوده ایم، در کجا هستیم، چه و چگونه هستیم، به کجا می رویم، چه و چگونه خواهیم شد:
هرگاه به این پرسش ها پاسخ فلسفی بدهیم وارد مباحث هستی شناسی شده و به این پیچیده ترین چالش فکر جستجوگر مان پیرامون منشأ نوع انسان و سرانجام نامتعین آن درگیر می شویم. و این پاسخ گریزان درک آن حقیقت متغییر و شاید نیافتنی است که فلاسفه آن را پرسش بنیادین نامیده اند.
با تواضع آمیخته به احترام از کنار فلسفه و فلاسفه می گذاریم و وارد حقیقت عینی هستی انسان می شویم و می خواهیم بدانیم که این انسان آفریده شده، بدانگونه که هست، یعنی '' هست '' تاریخی، هست '' تجربی '' چه و چگونه هست؟ چه و چگونه بود و ….
می بینیم که با طرح این پرسش غیر فلسفی و گویا علمی در گودال چه گرفتاری های علمی (wissenschaftlich) و شبه علمی (pseodoewissenschaft) می افتیم و چه تئوری های (شناخت)ی ما را فرا می گیرند تا انسان را بشناسند و به ما بشناسانند. دانش هایی چون زیست شناسی(Biologie)، روانشناسی(Psychologie)، جامعه شناسی(Soziologie) باستانشناسی(Archeologie)، انسان شناسی(Anthropologie)، شیمی(Schemi)، فزیک(physic) و نیز دانش های چون تاریخ، جغرافیا، حتی ادبیات و … که هرکدام امروز به شاخه و پنجه هایی گوناگونی راه می برند، گاه در کلیت و گاه در شاخه های خود همان تئوری های شناخت و دستگاه های معرفتی هستند که ما را برای رسیدن به تعریفی از (ما) از انسان، بدانگونه که واقعن هست نه بدانگونه که خیلی از ما می خواهیم باشد، رهنمون می شوند.
اما براستی کدام یک از دانش های موجود بشری ما را در عرصه ی شناخت هویتی (شناسه یی) مان کمک می کنند؟
آیا چیزی بنام هویت های انسانی واقعن وجود دارد و یا زاده ی بدآزمونی، بدآموزی و کژروی های تاریخی، اجتماعی و فردی انسان ها هستند؟
آیا هویت ها را ما خود آفریده ایم ویا در فرایند زیست تاریخی مان به آن ها رسیده ایم؟
آیا این هویت ها که همان تفاوت ها و شاخصه های رنگ و بو و فرهنگ ها وزبان های گوناگون را در درون خود دارند، به تعبیر برخی ادیان از داده ها و فرآورده های آسمانی هستند، تا به کمک آن ها قادر به شناخت و تمایز همدیگر باشیم؟
آیا نفی و رد هویت ها(شناسه ها)ی تباری، تاریخی، زبانی، ملی و مانند این ها ممکن ومفید هستند؟
و سرانجام آیا ادعا های بلند بالا و پُر زرق وبرق «انسان جهان وطن»، انسانِ جهانی و وارسته از وابستگی های تباری و محلی کوچک، شعار های فریبنده و گمراه کننده هستند و یا شعور های معقول، منطقی و متعالی نجات بخش؟
به این پرسش ها باید پاسخ داد، نه با شور عاطفه و نه با شمشیر تعصب. اگر از ما بپرسند که هویت و یا شناسه ی ملی چیست شاید چنین پاسخ بدهیم:
تمام عناصر مشترک و پیوند دهنده ی میهنی، ذهنی، ارزشی، تاریخی، تباری، زبانی که مردمانی را در یک جمع همگون و متجانس در یک مشارکت اجتماعی، دفاعی بالنده ی تاریخی در کنار هم سامان دهی می کنند، هویت ملی را مظهریت می دهند.
حال ممکن است برخی از عناصر نامبرده ی سامانده هویت ملی، در یک جمع ملی متجانس نباشند؛ مثلن چند زبانی بودن، چند مذهبی بودن، چند تباری بودن؛ ولی در سایه پرورش هویت ملی این اختلافات شکلی و گاه کیفی تبدیل به ارزش ها و سنت های جمع ملی می شوند و چون سرمایه های معنوی و ارزش مشترک در جلوه های غنایی ویژه ی خود مورد حمایت و دفاع ملی قرار می گیرند. و گاه همین عناصر در دست کنشگران سیاسی به ابزار تبعیض و تحقیر و سرانجام انشقاق وضعیت موزائیکی هویت ملی تبدیل می شوند.
مثلن: زبان پشتو و فارسی در افغانستان امروزی فرآورد مشترک و ارزش تقسیم ناپذیر فرهنگی، ارزشی ایران زمین هستند، که از لحاظ تبارشناسی زبان نیز از یک خاستگاه و ریشه و بن بدرآمده و در فرآیند رشد تاریخی خود در ساختار و وزن کیفی، مسیرهای متفاوتی را پیموده اند.
این دو ارزش مشترک تاریخی که بخشی از هویت تاریخی ـ ملی مشترک مردمان خراسان زمین را تشکیل میدهند، می شد و می توانستیم، اگر می خواستیم تبدیل به عناصر مثبته و بالنده وحدت ملی (دروغ کلان) بسازیم، اما دیدیم که زبان پشتو این ارزش مشترک فرهنگی در دستان حاکمان قومی به ابزار سیاسی فروکاسته شد. زبان پشتو، کنون ابزار تهاجم حاکمیت قومی در دست کنشگران نادان سیاسی است، که بر بحران هویت ملی دامن زده اند و هرآن برآن می افزایند. این را گفتیم تا حساب مان در دوجهت با مدعیان شمشیر بدست متعصب، کاملن روشن باشد:
۱ـ زبان پشتو عنصر هویتی، ارزشی، تاریخی مشترک مردمان خراسان زمین است.
۲ـ زبان پشتو در دست حاکمان وابسته ضدملی نادان به عنصر تهاجم بر آن وابستگی و پیوستگی ارزشمند تاریخی ـ فرهنگی مان تبدیل شده و اگر جنبش های دموکراتیک ـ ملی سکولار نجُنبند و دست این فرومایگان را از سرنوشت تاریخی مردمان ما کوتاه نکنند. خطر آن ''شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل''، درکمین همه ی ماست.
حال قرار نبود و شاید شما نیز چنین خواسته اید که در سخن ها به گونه یی کلام ادبی ـ فلسفی نسخه پیچی کنیم و وارد این معقولات و مقولات سیاسی ـ روشنفکری و در واقع (عوام الناسی) نشویم، اما چه بشاید کرد؛ نخست اینکه آنچه در آن سطر بالا معروض حضورتان داشتیم؛ چندان هم از دایره ی انتظارات متقابل ما و شما در مبحث (سخن ها) بیرون نیستند.
دو دیگر: از کوزه همان برون تراود که در اوست. بهرحال، برگردیم به سخن هویت که در فارسی به آن شناسه می گوئیم و این هویت ملی، خود وضعیت متعالی از یک جامعه ی رسیده به مشترکات تعریف شده و پذیرفته شده ایست، که مراحل عقب افتاده ای از تعارضات و تضادهای ساختاری و کیفی قومی و تباری ـ ی، متعارض متضادالمنافع را پشت سر گذاشته و بیک وضعیت هارمونیک دفاع از مشترکات پذیرفته شده رسیده باشد.
جامعه ملی پسینه ی دراز تاریخی دارد و هیچ ربطی به ملت شدن به معنی مدرن جامعه شناسیک امروزه آن ندارد.
شاید بتوان آغاز جامعه ملی را، که بار هویت ملی را با خود کشیده است از دوران بمیان آمدن نخستین دولت های کلاسیک قدیم پنداشت. دولت های که غالبن با به صحنه آمدن یک تبار در عرصه حکومت گری بمیان آمدند و در گسترش خود, تبارها، زبان ها و دین و سنت های مختلف را در زیر چتر هویت های فرا قومی و چندین زبانی با هم پیوند دادند و به تولید مشترکات ارزشی پرداختند؛ که سامانه های دیرپای هویت های ملی را پی ریزی کردند، هرچند در گذر و گزار تاریخ از شکست و ریخت ها و پیوست و گُسست هایی نیز در امان نماندند، که ریشه در انگیزه ها و علل و اسباب کاملن سیاسی ـ نظامی روشنی دارند.
شاید بتوان دولت های چون مصر قدیم ، یونان، رمُ ، هخامنشیان، ساسانیان، سامانیان، غزنویان، سلجوقیان، مادها، بابلیان، حتی مغول ها و تیموریان را اندکی بعد از جهانگشایی هایشان از این مقوله پنداشت.
این دولت ها چنان در مناسبات داد و ستد ارزشی ملل باستانی و در ایجابات مشترکات تمدنی متقابل غرق می شدند، که بعد از مدت کوتاهی تقریبن تمام تعلقات تباری، زبانی و دینی قوم حاکم در سایه ی هویت جغرافیایی ملی گم می شد.
در سرزمین ایران قدیم و خراسان بزرگ، غزنویان، سلجوقیان، تیموریان، مغول ها، دُرانی ها، تا امیرعبدالرحمن خان و دقیق تر تا آمدن محمدنادرشاه، نمونه های والای این تفسیر هستند.
حال این هویت ملی، نه تنها شناسه ی کامل حضور تمدنی ملل بهم پیوسته، در یک جغرافیای میهنی بوده و هست که در واقع تمام ستون محافظ و روح بیدار مدافع و تعالی دهنده ی یک سامانه ی ملی بوده و می باشد.
در واقع امر داستان پیروزی قدرت هایی بر قدرت هایی دیگر، داستان شکسته شدن هویت های ملی ـ تاریخی مردمانی بدست قدرت های مهاجم بوده است و این پیروزی ها هرگز قطعی و دوامدار نبوده است، هرآنگاه که هویت ها زنده مانده اند و از میان خاک وخاکستر شهرهای سوخته جان گرفته، بر مهاجم تاخته و او را رانده اند و یا در حاکمیت و فرهنگ و هویت ملی خویش آبش کرده اند.
و شاید سیاه ترین روز اندیشه برانگیز هستی یک جامعه ملی و حکومت ملی دوران شیوع بیماری بحران هویت باشد.
بحران هویت به معنی فروریختن همه ی ارزش های تاریخی ـ هویتی و محو حافظه تاریخی مردمانی است که هست و بود و دار و ندار تمدن مادی و معنوی خودی را بفراموشی سپرده اند و جز شهر مقدس شکم، ارزشی برای پرستیدن و سنتی برای پالائیدن نمی شناسند. افسانه ی اندیشه ها و احکام بیگانه را در سر دارند و خاک و خانه شان نه میهن مقدس نیاکان آزاد که بیغوله ستمکاران و شکمبارگان شرق و غرب و شمال و جنوب گیتی شده است.
در بساط مهیب بحران هویت تمام توان های ملی برای مدیریت یک جامعه ی ملی به صفر می رسد و در برهوت هزاران هویت کاذب ساخت کارخانه های استعماری کهن و جدید، تمامیت اندام فزیکی و معنویت میراثی و اخلاقی جامعه فرو می ریزد و تبر بدستان پیروز بیگانه با همیاری مشتی بیگانه پرور هویت باخته پیهم بر همین ریشه وستون می کوبند؛ چون می دانند بیداری و خیزیش پیروزگر مردمانی دیرینه پایِ تاریخی در گیرو همین معجزه ی تاریخی ـ ملی است: هویت ملی، شناسه ی ملی، هویت ملی،شناسه ی ملی، هویت ملی، شناسه ملی…..
سخن دوازدهم
ایدئولوژی ـ جهان بینی
جهان ذهنی و عینی ما را مفاهیم و تعابیر بیشماری فرا گرفته اند،
مفاهیمی که بر خاسته از عینیت کنش، واکنش ها و کشاکش های موجود در عرصه ی حضور تاریخی ما بر روی زمین هستند.
مفاهیم ریشه در عینیت دارند: نخست تجربه می شوند، سپس واژه ـ مفهوم و پس از آن تعبیر، تأویل و بهمین گونه دوباره وارد چرخه ی تجربه و اندیشه می گردند و در این بسامد پایان ناپذیر تجربه، عقل وعاطفه است که فرآیند و فرآوردهای اندیشه های فلسفی ـ دینی ـ اخلاقی ـ علمی ـ شبه علمی و خرافی ـ انسان محکوم به اندیشه ورزی را از توفان به ساحل و گاه از ساحل به توفان می کشاند.
مثلن : ما نخست درخت را داریم؛ با درخت به مثابه یک «ابژه» (واقعیت بیرونی تجربی) وارد تجربه حسی می شویم، اورا لمس می کنیم، به کار می گیریم(در سایه اش می نشینیم، میوه اش را می خوریم، چوبش را می سوزانیم و بسته به کیفیت رابطه ی مان به درخت و نوع بهره دهی درخت، اورا در چرخه ی تجربه حسی، عقلی، عاطفی مان می گذاریم و از میان علایم موجود زبانی ـ واژگانی که در اختیار داریم اورا نامگذاری می کنیم (در فارسی ـ درخت، پشتو ـ ونه، آلمانی ـ Baum، انگلیسی ـ Tree و…)
و چنین است سامانه ی زندگی در چرخه ی پیوسته نوشونده و تعالی یابنده (ذهن و عین)
ایدئولوژی زدگی از عوارض دهشتناک سده های اخیر بوده است که بشریت را به چالش جانفرسا کشیده است.
ایدئولوژی زدایی شاید بزرگترین رسالت روشنفکری عصرما را می سازد. دین و ایدئولوژی دو رویکرد جدا از هم هستند. در حالی که ادیان بار بیکرانی از پرورش اخلاقی و روانی انسان را بدوش دارند، ایدئولوژی مدار بسته یی از اعتقاد مقدس شده ی کور فلسفی سیاسی است که آرمان آن در قفس کردن انسان، آزادی ها و تلون حیات او در نظامی توتالیتر از پیش دیزاین شده است.
دین نیز می تواند ایدئولوژی زده شود، آنگاه که از حوزه کارکرد های تلطیف روح و روان ـ وجدان و اخلاقیات و پیوند انسان به بدایت و نهایت دلخواهش، پا فراتر می گذارد، سیاسی و سلطه گرا می شود. بدترین نوع ایدئولوژی را می توان دین ایدئولوژیک نامید.
در دوران ما اسلام سیاسی در پیکر جمهوری اسلامی، طالبان، القاعده، حماس سازمان های حزب الله و بنیادگرایان وهابی و بخشی از اخوان المسلمین و تروریست های دینی دیگر نماد اینگونه دین ایدئولوژیک هستند.
این سخن را باهم به کنکاش جهان بینی و ایدئولوژی وا می گذاریم و یا (سوژه) و (اُبژه)
با این نگاه شاید درست باشد که بگوئیم که ما (انسان ها) مفاهیم مجرد و انتزاعی ـ ی که صرفن زاده ی ذهن ما باشند و خاستگاه و ریشه ی اصلی خودرا در بیرون از ذهن ما نداشته باشند، نداریم.
شاید بگوئید چرا، داریم؛ مثلن، مفاهیمی مانند (شیطان)(جن)(خیر)(شر) و…. ، که در عرصه ی تجربه ی عینی و حسی ما جایگاهی ندارند، اما در ذهن ما به مثابه واژه ـ مفهوم حضور دارند؟ با کمی دقت متوجه خواهیم شد که این مفاهیم پی آمد بسامد حیات هستند و ما در فرآیند سدها هزار سالتجربه ی عینی و حسی با جهان پیرامون مادی مان قدم به قدم و خیلی دیر وارد گفتمان پرسش های علِیِ پیرامون منشأ خود و جهان هستی می شویم. ما این مفاهیم را کشف می کنیم آن ها را وارد مقوله ی حیات می کنیم و مانند هزاران مفهوم ظاهرن انتزاعی و مجرد دیگری با بهره گیری از عقل استدلالی برایشان بنیاد حضور فراهم می کنیم. به هرحال انسان از نخستین روزگار انسان شدن خود اندیشیده است، پدیده ها و رخدادها را وارد کارگاه ذهن خود کرده به درک نسبی جهان پیرامون خود پرداخته، فهم خود از جهان را با لعاب خواسته ها و عواطف شخصی، خانوادگی، گروهی، ملی و انسانی خود و آمیخته به تجلی متعالی تر واقعیت ها و فعل و انفعالات ماحول خود پرداخته، خودرا بیشتر شناخته و با این دست آویز شناخت خود و بیرون به (جهان بینی) دسته یافته و با تکوین لحظه به لحظه ی آن وارد کارزار تعبیر و تغییر فعال خود و جهان هستی شده است.
(جهان بینی) شاید همان نگاه و درک قالب نیافته ما نسبت به جهان هستی است که بدون خط سرخ ها و تابو های مقدس به جولان های تجربی و اندیشه یی مان پروانه ی ظهور می دهد.
شاید به تعداد انسان های روی زمین (جهان بینی) وجود داشته باشد، زیرا هرکدام از آدم ها از عینک فهم تجربی ـ ذهنی و علایق و سلایق خود به طرف جهان می نگرند. دراین گذرگاه متنوع و هزار رنگ تاریخی ملیاردها عصا بدست سرگردان بار تکامل و تعالی سنت اندیشه گری بر دوش به سوی یافتن همدیگر و همه به سوی بهینه سازی حیات و کشف حقیقت گریزان هستی، ره می سپارند.
اگر (جهان بینی) را تجربه ارادی و آزاد انسان برای کشف حقیقت فردیش بدانیم که در توالی و تعالی خود امر مشارکت ممکن انسان را برای خود فهمی دیگران و جهان فهمی و خود سازی دیگران و جهان سازی می تواند برگزار کند؛ و دلیلش نیز در همان تحقق فردیت آزاد انسان است، (ایدئولوژی) را می بایست زندان اندشه و شخصیت انسان بدانیم.
ایدئولوژی معطوف به سلطه است.
انسان با کشف توانایی های خود برای مالکیت و قدرت ، گرایش خود را برای داشتن و انباشتن در نخستین دوره های ماقبل تاریخی و با اسکان یافتن از گرایش فردی به تجربه ای جمعی مبدل می کند.
شاید بتوان نخستین احکام را که به سلطه و تبعیت پذیری انسان هایی از انسان های دیگر مشروعیت دادند، جرقه های آغازین پیدایش ایدئولوژی دانست.
ایدئولوژی در نمای امروزه ی خود مجموعه ی در هم تنیده و پیچیده ی نگاه فلسفی، تاریخی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی تمامیت خواهی هست که همچون ایمانی انکار و اجتناب ناپذیر به بسیج و تهیج هدفمند و تفاهم ناپذیر گروه های طبقاتی ـ ملی و یا دینی مردم می پردازد.
ایدئولوژی راست و یا چپ نگاه تعین شده ای به خلقت، تکامل، اخلاق و آرمان دارد.
هرکدام از این نگره ها بار بیکرانی از ایدآلیسم آرمانخواهانه را بر دوش می کشند و دارای مانیفیست و اصول مرامی ـ تشکیلاتی سخت و تغییر نا پذیری هستند.
سرپیچی از اصول بنیادین ایدئولوژی جرم پنداشته می شود و قالب های جرم شناسانه ویژه یی نیز متناسب با ماهیت و ساختارشان برای خوارج بکار گرفته می شود.
سخن سیزدهم
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه یی جان من خطا اینجاست
- در سخن دوازدهم از جهان بینی و ایدیولوژی گفتیم و اینکه جهان بینی، نگاه فردی و آزاد انسان است در شناخت خود، هستی و ارزش ها. در تکوین نگاه ما به جهان چنانکه تجارب شخصی ما، داده های فکری و ارزشی محیط زایش و رویش ما نیز دخالت دارند. این نگاه فردی و آزاد ما به جهان (جهان بینی) زمانی محدود و مقید میشوند که مورد هجوم پذیزه های ارزش شده و مقدس با عینک عاریتی ذهن جمعی به سوی درک و تفسیر حقایق هستی میرود. ما به مثابه انسان مجبور به اندیشیدن هستیم و نه الزاماً محکوم به پذیرش اجباری تفاسیر، تعابیر و تعالیم حق و نا حقی که حضور آزاد اندیشه گی ما را فرو کوبیده اند. عرصه ی راستین آزادی، عرصه ی تحقق حق انسان است برای آزاد اندیشی و تعین جهان بینی فردی ی جدا از زور و ترس.
- به سختی میتوان پذیرفت که چیزی بنام (جهان بینی جمعی) وجود داشته باشد. شاید بتوان باور داشت که دو انسان پیرامون پدیدهء ویژه ای در یک لحظهء ویژه، با هم هم نگاه باشند. آیا میتوان پذیرفت که همان دو انسان متفکر در یک لحظ بعد پیرامون خاستگاه، اجزأ، انگیزه ها، رنگ و ساخت، تأثیرات و پی آمد های همان پدیده با هم، هم نظر باشند؟ شاید بگوئید آری در صورتی که نیندیشند و نپرسند و دروازه های عقل و خرد و نقد و جستجو را ببندند؛ و درست این مشکل انسان در همه دوران های تاریخ بوده است.
- هراکلیتوس، فیلسوف باستانی یونان به ما آموخت: در یک رودخانه فقط یکبار میتوان آبتنی کرد.
- و این یعنی گذر زمان و هرچه شامل گذر زمان میشود. این یعنی آنچه را من اکنون دیده ام، دیگر وجود خارجی ندارد، آنچه هست نه آن است که یک لحظه ی پیش دیده بودم، نه من آنم که بودم و نه آنچه دیدم، آنست که بود. همه چیز را هر لحظه از نو باید تعریف کرد. (جهان بینی) ما، چون خود ما و پیرامون ما در کارگاه تغییر، تحول و تکامل از آنی به آنی در چرخه ی دگردیسی پایان ناپذیر دگرگون میشود.
- وازینروست که چیزی بنام (جهان بینی جمعی) زندان خودساخته و مهملی است که تمام توان های انسان را برای پرواز آزاد به سوی خرد متعالی فرسوده است. اینکه ملیون ها انسان همگون و همسان بیندیشند؟ و به سوی این جهان پیچیده و پوشیده و پراز رازها و سازه ها و زیبایی و زشتی های رنگارنگ و برای هر کسی یکباره، با عینک های تعبیه شده دکانداران حقیقت بر کف قدرت و هیبت به پای رد و یا پذیرش گله وار تمام حقایق هستی بروند، فاجعه ای بی معنی و بی باری است که با همهء بلاهت خود بخشی از واقعیت هستی انسان را میسازد. و این یعنی: انسان و انسانهایی که وادار شده اند، نیندیشند.
- هیدگر، فیلسوف نامدار آلمانی اواسط سدهء بیستم گفت: اندیشه برانگیز ترین اندیشه در دوران اندیشه بر انگیز ما اینست که ما نمی اندیشیم. و نیکوتر است اگر بگوئیم: اندیشه بر انگیزترین اندیشه در دوران اندیشه در انگیز ما اینست که ما را نمیگذارند تا بیندیشیم.
- بزرگترین خیانت در حق انسان در درازای تاریخ همین منع حق آزادی اندیشه برای تکوین (جهان بینی) فردی اش بوده است.
- در مورد خرد جمعی که فرآورد پر بار معتهدانه، مسئولانه و اخلاق مدار انسان پیرامون قضایای هستی هست و خود برآمده از (جهان بینی آزاد فردی) است و نه تحکمات فرمانبردارانه ی گوسفندوار. در سخنی دیگر درد دل خواهیم کرد.
- بازگشت به جهان آزاد و اندیشگی انسان که ریشه در هومانیزم کهن همه اندیشه های گونه گون فلسفی دارد و باهومانیزم رنسانس دیدهء ی اروپایی در پنجصد سال اخیر دست آورد های شایسته یی را ارمغان بشریت کرده است، همان الترناتیف اجتناب نا پذیر و زیبایی است که باید و الزاماً بند و زنجیر های ایدیولوژیک و شبه ایدیولوژیک مشرق زمین پس مانده و خواب آلوده را فرو ریزد.
- و اما ایدیولوژی، که آنرا به غلط و در کاربرد های عامیانه ی گفتاری و نوشتاری به جای (جهان بینی) به بهره میگیرند، داستان تیؤری انسجام یافته و حاکمیت بلامنازع انتظام یافته و سیستم شده گروه های همگون اندیش انسانی است که هوای تسلط سیاسی، عقیدتی، اجتماعی و اخلاقی بر جوامع انسان را دارند.
- ایدیولوژی در فرآیند نخستین خود در هیچ جا و هرگز به مثابه ایدیولوژی زائیده نشده، بلکه زایش اندیش یی بوده است آرمانگرایانه و پر از هیجانات ایدآلیستی عدالت خواهی و اخلاق پروری و سعادت طلبی مادی و معنوی برای انسان.
- آنچه اندیشه ها را به ایدیولوژی مبدل کرده، وجود عناصر رادیکال و تمامیت خواه و ادعای کاشف حقیقت نخستین و آخرین بودن در پیکر و جان این اندیشه ها بوده است.
- پایه گذاران نخستین اندیشه های رادیکال، گاه چون (کارل مارکس) از سقوط اندیشه ها شان به ستم خانه ی ایدیولوژی آگاه بوده اند، چنانکه (مارکس) »ایدیولوژی را آگاهی کاذب میداند«.
- این پیشداوری راهیانه (مارکس) و هشدار خردمندانه اش گویا راه به جایی نمیبرد، زیرا اندیشه های مارکس تنها مباحث عقلایی مجرد بر سر کشف اسرار جهان و چیستی حیات و قوانین آن نیستند، بل تیؤری عمل هستند. اندیشه های فلسفی، اقتصادی، اجتماعی، تاریخی، انسانشناسی و غیرهء مارکس به مثابه منظم ترین سیستم تئوریک بی مانند در همه دوران های تاریخ، برای تغیر! جهان و انسان به میدان می آیند. و درست ازینرو اندیشه های مارکس (مارکسیزم) و به تبع آن ایدیولوژی میشوند.
- این نا گزیری گویا در درون برخی اندیشه ها و در عناصر تکوین دهنده آنها تعبیه شده است. ایدیولوژی ها همچون سایر پدیده های جهان هستی زائیده های قایم به ذات و مجرد ذهن و ارادهء انسان و یا انسانهایی نیستند، بل از دامن واقعیت های کنشگر، فعال و روان محیط اجتماعی ـ تاریخی زمان خود بر میخیزد، پیروزی و شکست هایشان نیز در گرو داده های وضعی و انتقالی و وجود شرایط عینی و ذهنی مساعد و یا نا مساعد اجتماعی می باشد.
- ایدیولوژی ها فرآورد دورانهای بحران و بن بست تاریخی که محتاج راه حل های رادیکال قهری و انقلابی هستند، می باشند. ایدیولوژی ها که گاه مواقع سیاسی ـ تاریخی را از سر راه بشریت بر می دارند، آنگاه که نظام میشوند و به قدرت میرسند، خود به مشکل و سد بزرگ جدیدی بدل میشوند که حضور و تحول شان مرگبارترین چالش تاریخ بشری را به نمایش میگذارد.
- انسان ایدیولوژی زده انسانیست اسیر و اسارت آور.
- برای زیستنی عقلایی، خردمندانه و انسان و اخلاق پرورانه؛ برای زیستن در جهانی عدالت پرور و پر از شوروعشق، برادری و برابری، نیاز به شکستن زنجیره ها و زندان های اندیشه های اسارت آور خشونت گرا داریم.
- جهان ما برای بر آوردن ایدآل های بزرگ بشری چشم در راه انسان آزاد است، و انسان آزاد نخواهد بود مگر آنکه جولان اندیشه اش به آزادی کامل پرواز برسد.
- این سخن را به هزار خواهیم رساند
سخن چهاردهم
خرد جمعی
به بار نشستن هزاران باغ اندیشه، بهم پیوستن و دریا شدن صد ها ملیون دانه های باران تفکر، هم نشینی و هم آغوشی بیکران و بی قید و شرط ایده ها، بینش ها، رهپویی ها و چاره اندیشی ها را، می توان تحقق «خرد جمعی» دانست.
و اما کیفیت و یا گوهر «خرد جمعی» چیست؟ آیا این همان خرد پراگنده در جمع نیست، جمعی که آحاد و افراد آن همواره و در عینیت، رو به تک گرایی و گریز از جمع دارد؟
ماآدم ها، تنها به دنیا می آئیم، و تا آخر زندگی بر روی دوپای مان تنها می زئیم و بار خواسته ها و آرمانهای مان را نیز تنها بر دوش می کشم.
آری، ظاهرن چنان است که گفتیم، ولی در حقیقت این (ما) در تمامیت و کلیت و در آحاد و افراد خود، (در پیکر، آرزوها، اندیشه ها و روح و روان) ، از جمع بدنیا می آئیم، از جمع رنگ و هویت می گیریم و در پایان به مثابه ی بخشی و یا شاخه ای از جمع از میان جمع میرویم؛ و خردجمعی حضور منطقی وضعیتی ذهنی است که بر پایه ی همان وضعیت عینی و منطقی جمع انسانی بهم مربوط و بهم مسئول، به میان می آید. (این وضعیت ذهنی چاره ساز و مدیریتی ـ اجتماعی ـی مسئول در میان مردمانی به هم مربوط)، شاید گوشه ای از تعریف گوهری خرد جمعی باشد. حال برای کاوش بیشتر در اندرون گوهرین و معنایی «خرد جمعی»، رو به شناخت و تعریف (خرد) می آوریم؛ می خواهیم بدانیم (خرد) چیست؟ تا دست آویزی معقول و منطقی تر برای باز شناسی (خرد جمعی) در دست داشته باشیم.
برخی از عناصر پنهان در هستی زنده ی انسان، که توان های روحی و معنوی ـاش را می سازند و به کنش و نمایش می گذارند چنین اند: هوش،عقل، دانش و خرد. و این خرد، همان دردانه ـ ی جهان معنوی ماست. وچنین گفت فیلسوف خرد و خردگرای نامدار خاور زمین، فردوسی ـی خراسانی ـ ایرانی ـ جهانی:
کنون تا چه داری بیار از خرد
که گوش نیوشنده زو بر خورد
خرد بهتر از هرچه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راه داد
خرد رهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد بهر دو سرای
ازو شادمانی و زویت غمیست
و زویت فزونی و زویت کمیست
کسی کو خرد را ندارد ز پیش
دلش گردد از کرده ی خویش ریش
خرد چشم جانست چون بنگری
تو بی چشم شادان جهان نسپری
باری، خرد چشم جان است و جان نیز ماهیت و صرافت جمعی دارد. این جان آزادِ تنها که در ملیارد ها پیکر آزاد تنها، نمایشگر شکوهمند ترین رهایی و بی بند و باری فردی در مهمانخانه ی چند روزه ی گیتی هست، در واقع امر و در ماهیت چنان بهم پیوسته و در هم تنیده و یکی علت وجودی دیگری و آن دیگر مُمد و دستگیر حیات آن دیگری است که هیچ چیزی را در جهان موجود نمیتوان یافت که چون مهره های در کشیده در تار منطق (وحدت الوجود) علمی، بخشی از داستان جدایی ناپذیر هستی پیوسته نباشد.
و بر این معنی آن پیر کهن خرد، سعدی فرزانه فرمود:
تن آدمی شریف است بجان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
آگر آدمی به چشم است و زبان و گوش و بینی
چه عیان نقش دیوار و میان آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت
بدر آی تا ببینی طیران آدمیت
چنان که می بینیم تن آدمی از گذار فردیت به سوی تمکین بر آرایه های ظوابط جمعی یعنی (آدمیت) به شرافت می گراید.
و آدمیت به معنی جلوه های داده ها و ارزش های اخلاقی و هنجاری است؛ جمعی که فرد را در سامانه ـی تولید، توزیع و دفاع و باز تولید هنجار ها و ارزش ها وارد حیطه بده و بستان های خودی می کند و کنش «خرد جمعی» نیز در همین جا اتفاق می افتد.
حال می دانیم که با این نگاه به سوی خرد و رسالت آن خیلی سنت گرا بنظر می آئیم و خشم عزیزان سنت شکن و ساختار شکن را بر خواهیم انگیخت. امیدواریم که چنین نیز بشود و کم وکان گوشه نشستگان قلم یخ زده، بر این مقولات نامعقول ما خرده بگیرند و بنویسند و (پیام آوران) نیز که خانه آزاد همه ی اندیشه ها است، نذورات کلک های مقدس شان را زیور برگ های خود کند و ما و خوانندگان نیز از فیوضات شان به برکتی و حرکتی برسیم.
در هر حال، کوتاه تذکر بدهیم که خرد و خرد جمعی نیز چون سایر ارزش های جمعی، سنت زا، سنت پذیر و سنت گرا هستند، با این تفاوت که خرد از دینامیزم و پویایی ویژه ی خود برخوردار است و اگر مورد سرکوب ادیان و یا ایدئولوژی ها قرار نگیرد، «خرد جمعی» خود پویا و به گونه ای هنجار گریز است.(در سخنی دیگر پیرامون پویایی خرد خواهیم نوشت)
گفتیم بایستی بدانیم که هوش چیست و عقل کدام است و علم چه تعریفی دارد؟ تا بدانیم که خرد چیست و در نخست می باید که هوش و عقلی و علمی سرمایه کار هستی باشند، تا خرد سامان پذیرد.
گذری اشاره یی بر مفاهیم:
هوش: توان ذاتی موجوداتی زنده در عالم، که گاه فراتر از انسان، حیوانات نیز بهره های کمتر و بیشتری آز آن دارند.
در واقع هوشمند کسی است که خود و پیرامون خود را در موقعیت های مکانی و زمانی(x-x) بتوان n بر a کشف و فهم کند. (این فورمول) به معنای موقعیت های تغییر یابنده ی پیهم از نخستین موقعیت تا بی نهایت است، برای یک هوشمند که با رمز a مشخص شده است.
با هوش که در مغز اتفاق می افتد، اشیا، رنگ ها، دوری و نزدیکی ها، گوارش و ناگواری ها، دوست و دشمن، سردی و گرما …… را فهم می کنیم. هوش ما، پیوسته گی کاملی به دستگاه های حسی ـی، چشم و گوش، لمس و ذایقه و بویایی دارد.
با هوش، نمی توانم به اصل، ریشه، ماهیت و گوهر چیستایی پیرامون مان برسیم.
عقل: سامانه ای سنجشی و مدیریتی که پیرامون ما را از فلتر سود و زیان ما می گذارند. (دفع ضرر و جذب نفع) که در همه ی ادیان ابراهیمی جایگاه سفارشی و یژه ای دارند، گرایش غالب عقل را ، که در واقع همان (عقل معاش) است، به برجستگی برگذار می کنند.
عقل بدون هوش میسر نیست، نمی توان هوشمند نبود و عاقل بود.
با هوش مان به تصویر برداری کاشفانه ی پیرامون خوش می پردازیم، در حالی که با عقل در گیر دفع ، انتخاب، نزدیکی دوری، پیوستن و گسستن و… می شویم.
نمونه: با هوش می دانیم که برف و یا باران و یا آفتاب است؛ با عقل وارد انتخاب و عمل می شویم که به زیر برف، باران و یا آفتاب برویم و یا نرویم. با بهره گیری از عقل از پیش پلنگ می گریزیم و در پی گربه ی مسکین می تازیم.
ترا نیست گر دانش و عقل و هوش
بترس از پلنگ و بفرسای موش
دانش: که همان مفهوم جا افتاده و معروف (علم) است و در فرهنگ و دانشگاه های غربی به آن (ساینس) می گویند؛ هیچگونه سنخیتی این سه مفهوم (دانش، علم و ساینس) با هم ندارند. این ها در پایگاه های عقل و نقل، تئوری و تجربه و استنتاج از هم وا می روند. در حالی که غربی ها در متدولوژی و در ویژگی های دانش نگاه به فرضیه یا تئوری، استدلال، استدراک، تجزیه، استنتاج، تکرار پذیری و سرانجام ابطال پذیری امکانی دانش دارند و کلن دانش و امر دانشی را، امر نیازمند به اثبات می دانند و نه از قبل اثبات شده، در نگرش های تکرار علمی شرقی امور علمی از قبل گزارش شده و اثبات یافته و گاه مقدس هستند و علمای بویژه (شریعتی، کلامی، تاویلی) در پی اثبات قضایای ثابت نشده نیستند، بل در پی جمع تدارک استدلال هستند.
برای ثبوت بیشتر قضایای منقول پذیرفته و اثبات شده پیرامون خرد در سخن بعدی خواهم نوشت. این سخن را به هزار خواهیم رساند.
تا درودی دیگر بدرود
