دولت / ملت
افغانستان جزیره ی بحران
راستا حبیبی
برای اینکه نظامی با ثبات و متکی بر اراده ی مردم در یک کشور ایجاد شود، می بایست دو زمینه و پیش شرط مساعد درونی و بیرونی برای چنین ایجادی مساعد باشد و با اینکه مساعد شود.
عناصر درونی موجود در یک سرزمین را می توان چنین به بیان گرفت:
۱ ـ کشور (میهن)
۲ ـ مردم
رابطه ی میان میهن و مردم را می توان به مثابه ی خانه مشخص و مستقل و صاحب خانه ی مختار و مقتدر در نظر گرفت؛ زیرا اگر چنین مناسبتی خدشه دار شود نه کشور میهن تواند بود و نه نه مردم صاحب خانه.
عناصر بیرونی مؤثر بر ایجاد نظم و ثبات را همسایگان دور و نزدیک و سرانجام همه ی کشور های جهان که همنوا و حداقل خوشبین به تحقق امر صلح و ثبات باشند، تشکیل می دهند. رابطه ی موجود میان مردم ومیهن موجد امری جبری سومی می شود که وضعیتی متشکل و خصلت کارکردی دارد و ما آن را «دولت» می گوئیم.
این دولت نیز متناسب با درجه ی اختیار ملی «مردم» و استقلال میهن از ویژگی ها و کنش و واکنش های متفاوت و متغیری برخوردار است که ما آن را به بیان ساده در دو مقوله ی «دولت ملی» و «دولت غیر ملی» تعریف می کنیم.
لنین رهبر بلشویک های روسیه شوروی «دولت» را محصول آشتی ناپذیری طبقات متخاصم اجتماعی در یک سرزمین می دانست. او باور داشت که: در جامعه ی طبقاتی چیزی نیست که بر آن مُهر منافع طبقات حاکمه نخورده باشد و از این دید دولت و تشکیلات حکومتی آن را نیز دستگاهی کاملن طبقاتی و در خدمت نگهداری آقایی و حفظ منافع طبقات بالا دست و آلت سرکوب و غارت طبقات محکوم جامعه می دانست. و در پرتو همین اندیشه ی خاستگاه طبقانی دولت در زمان برقراری نظام کمونیستی که یک جامعه ی بدون طبقات اجتماعی و در نتیجه عاری از ستم و استثمار خواهد بود، نیاز دولت را به مثابه یک امر تاریخی ـ منطقی نفی می کرد؛ یعنی «دولت» که فلسفه و انگیزه هستی خود را از وجود طبقات اجتماعی می گیرد، در نبود طبقات اجتماعی به امری منطقن زاید بدل می شود و از میان می رود.
اندیشمندان سرمایه داری از جمله جامعه شناس معروف آلمانی (ماکس وبر Max Weber) دولت را مکانیزم تنظیم امور جامعه می دانند که در پی الزامات اداره ی امنیت، عدالت، نظارت و … در گوهر خود برای ایجاد آشتی و کوتاه کردن فاصله های طبقاتی با بهره گیری از قانون و انحصار قدرت بمیان می آید و تداوم تاریخی آن را در ساختارها و کارکردها و ویژگی های متفاوت الزامی می دانند.
دولت های مدرن کلاسیک که نخست بعد از جنگ های صد ساله و سی ساله در اواخر سده ی هفدهم و در نتیجه ی دو کنفرانس بزرگ ویستفالی که یکی در (مونسترMünster) و دیگری در (اوزنابروک Osnabrück) آلمان برگزار شد بمیان آمدند، یک پدیده ی کاملن اروپایی هستند. کنفرانس های ویستفالی دولت های مدرن را با سه ویژگی به تعریف گرفتند:
۱ـ سرزمین مشخص و محدود با مرزهای شناخته شده.
۲ـ مردمی که ساکن و تابع آن سرزمین باشند.
۳ـ حکومتی که بتواند بر مردم و سرزمین معین اعمال حاکمیت کند.
کشورهای اروپایی که زیر نام دولت ملی بعد از کنفرانس های ویستفالی بمیان آمدند.
یک : همه کشورهای دارای نظام های شاهی و دیکتاتوری بودند.
دو : هرکدام برای اینکه سرزمین خود را گستره ی بیشتری ببخشند وارد مشاجرات و منازعات مرزی بیشماری شدند که بارها چهره جغرافیای سیاسی اروپا را دگرگون کرد.
با انقلاب کبیر فرانسه و پیش از آن انقلاب صنعتی انگلستان که مؤجد موج فراگیر اندیشه های روشنگری از اواخر سده هژدهم تا دهه های آخر سده بیستم بود، نه تنها نظام های دیکتاتوری یکی پس از دیگری به نظام های دموکراتیک دست یافتند که حوزه های جغرافیای ملی کشور های اروپایی نیز بگونه یی پا برجا شدند؛ دو جنگ اول و دوم جهانی نیز هرکدام چند سالی مرزهای جغرافیای ملی کشور را در هم ریختند، ولی با پایان این جنگ ها حتا تمامیت ارضی کشور های کوچک و ناتوانی چون هُلند و بلژیک، دانمارک، لهستان(پولند)، چک، رومانیا و گاه کشورهای غیرمسلح و بیطرفی چون سویس برسمیت شناخته شده و دوباره اعاده شدند.
از پایان سده بیستم بدینسو پس از فروریختن روسیه شوروی و سوسیالیزم اروپای شرقی که طومار جنگ سرد را در هم پیچید، جهان ما که به سیادت بلامنازع جهان سرمایه داری در رأس ایالات متحده امریکا میدان گشاده بود وارد مرحله ی جدیدی از مناسبات اقتصادی ـ سیاسی شد که آگاهان امور آن را «گلوبالیزم Globalisim» نامیدند.
گلوبالیزم که با نسخه ها و چهره و برنامه های گوناگون آرزوی سیادت سرمایه داری بزرگ جهانی را با دکترین«نظم نوین جهانی» در سر و بغل داشت در پی آمد های خود دولت های مقتدر و مدرن جدیدی را چون هند، چین، روسیه جدید و.. را از یک سو، جنبش های اعتراضی ضد حاکمیت و سیادت جهان غرب را در شکل و مضمون های متفاوت ارتجاعی ـ دینی و دموکراسی خواه ـ آزادی بخش از سوی دیگر و نیز سر برآوردن اروپای متحد بیش از هفت کشور در پیمان اتحادیه اروپا (EU) را تجربه کرد، دولت ملی کلاسیک را با محتوا و تعریف کاملن جدیدی بر سکوی روزگار نشاند.
در روزگار ما در پرتو جهانی شدن همه ابعاد هستی (گلوبالیزم) که چون یک نیاز تاریخی از بطن تکامل تاریخی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بیرون آمده است، مرزهای دولت های ملی در همه عرصه های حاکمیت ملی بر اقتصاد، سیاست، فرهنگ و هم ستون حیاتی خدشه دار شده است. آنچه باقیمانده، مرزهای جغرافیایی برسمیت شناخته شده سیاسی بر روی کاغذ است که کم ازکم در کشور های کوچک و عقب مانده ی جهان سومی از هیچگونه نقش و اهمیت فزیکی و ماهوی برخوردار نیستند و هر آن با وام خواستن های(اقتضاآت) حق و ناحق قدرت های بزرگتر شکسته می شوند.
جهانی شدن پروژه ی کشف و هدایت شده ی جهان پیروز، سرمایه داری نبود، بل وضعیتی عینی ـ منطقی بود که از پس جهانی شدن دشواری های بشری، چون امنیت، تروریزم، فقر و صدور سرمایه، ارتباطات، مواد مخدر، پناهندگی، دانش و تکنولوژی و غیره پیش روی حاکمین و محکومین جهان قد برافراشت.
آنچه چالش بزرگ دوران ما را می سازد سوارشدن جهان سرمایه داری هست بر اسب سرکش «گلوبالیزم».
تلاش های ایالات متحده امریکا در رأس بخش حاکم جهان برای رام کردن جهان جدید «گلوبال» در بیست سال اخیر پُر از شکست ها و رسوایی ها بوده، لشکرکشی های دو ددهه ی اخیر در همه ی عرصه های نظامی - سیاسی - اقتصادی امریکائیان و متحدین شان را به شکست ها و شکنندگی هایشان و به درس آموزی از وضعیت جدید جهان متوجه ساخته است.
پیرامون «گلوبالیزم» زیاد می توان و باید گفت و شنید، این هم سقف دشواری های ما و هم محتوا و متن چالش های امروزی بشریت است که بیم بحران های بزرگ و امید نجات های بزرگ درپس آن نهفته اند. با این تأکید که هیچگاه دموکراسی های جدید ملی و تمام خلق های دربند جهان از امکانات بالقوه ی (توانمند) چنین مساعد رای شکستن بند و زنجیرهای استعمار و استبداد برخوردار نبوده اند، که امروزه در پرتو گلوبال شدن جهان پیش روی ما می درخشد و این قطعن پیوند مستقیم دارد با به میدان آمدن ستمدیدگان در میدان های مبارزه برای خود رهای و رهبری پیگیر، قدم به قدم، مدرن اندیشانه، متکی بر جوهر اجتناب ناپذیر دموکراسی خواهی نه در برابر جهانی شدن، که در استقلال و پذیرش آن.
نوید این جنبش پیروزگر را جوانان تونس، مصر، یمن، لیبی و ایران با نیکویی به میدان آورده اند، که قطعن این موج عظیم را در کُل خاور میانه و آسیای میانه به زودی شاهد خواهیم بود؛ ولی آنچه صدبار دشوارتر است، به ثمر رساندن این مبارزات استقلال طلبانه (رهایی خواهی) و آزادی خواهانه در پرتو وضعیت نوینی است، که ما آن را با احتیاط (چشم داشت و هوشمندی باورمندانه) (دولت های ملی ـ دموکراتیک دوران گلوبالیزم) می نامیم.
حال باید دید که آیا روزی بشریت به آن ایدآل بزرگ (دولت جهانی) خواهد رسید؟ آیا ما همه روزی و روزگاری (شهروند جهانی) خواهیم شد؟ و یا با از میان رفتن استعمار و استبداد، و استقرار(برپایی) عدالت جهانی و نابودی طبقات متضادالمنافع از نوع کمونیستی اش (نظام دولتی) به مانای ملی و جهانی آن زاید و مطرود(رانده) خواهد شد….
بصورت قطع تا زمانی که چیزی بنام منافع ملی، هویت ملی، تاریخ ملی، زبان ملی و باقی ارزش های ملی در جهان وجود داشته باشد «جغرافیایی ملی» و «دولت ملی» در ساختاری نوین و ایجابی، به امری الزامی و اجتناب ناپذیر تبدیل می شود، و دقیقن جان مطلب همین جاست نه آن تئوری های معرف ماهیت دولت که ریشه در «فلسفه سیاسی» و «جامعه شناسی سیاسی» دارند.
«دولت» و «نظام دولتی» در جامعه ی ملی امریست اجتناب ناپذیر و منطقی.
مشکل مسئله این است که دولت ملی نه محصول و پی آمد خواسته ها و اعمال قدرت نخبگان است و نه می تواند با جراحی های مداخله گران بیگانه (حتا اگر بیگانه ی مایل به چنین امری باشد) به میان بیاید و نه موهبتی است آسمانی و خدادادی . زیرا نظام های حکومتی نحبگان (قُلدران) و یا خارجی ساخته در نهایت فقط دستگاه های اعمال قدرت هستند و ای بسا که بدنه و اهمیت پیوند مردمی را می شکنند و برای اعمال حاکمیت خود جامعه را به تکه های متخاصم و درگیر تبدیل می کنند. نمونه هایش را در همه نظام های استبدادی در کل خاور میانه از اسلامی تا کمونیستی اش فراوان داشته ایم و داریم.
